X
تبلیغات
یا آقا علی عباس

یا آقا علی عباس

ادای دین ناقابل محضر ارباب

عنايت به خـدّام

مادرِ همسرم می گفت درزمان قـديم (80 سال پيش) ، آب چاه هاي اطرا ف حرم، به طور معمول شوربود. آ ب زمين آ ن قـدربالا و نزديك به سطح زمين بود كه ا گر نيم  متر مي كنديم  به آ ب مي رسـيديم. غذاي ما جو، ذرّت و ا رزن بود كه براي آ رد كردن به آسيابی كه درشهر بادرود قرارداشت، مي فـرستاديم. گندم كم بود. افرادي كه وضعشان خوب بود از گـندم استفاده مي كردند. يك سال دراين كوير خشك آن قدر برف آمده بود كه ما براي رسيدن به چا ههاي آب و شستن ظرفها در زير برف راهي مثل تونل ايجاد كرده بوديم. برف بسیاری آمده بود، به حدّي كه راه بين شهر بادرود وامامزاده آقاعلي عباس (ع) قطع شده بود و عبور و مروري صورت نمي گرفت. قبل ازآمدن برف حدود 15 - 10 من جو و ارزن براي خوراك خود به آسياب آبادي فرستاده بوديم. با آمدن برف كسي نمي توانست به آسياب برود وبار ما را بيارود. نان براي خوردن نداشتيم. روزي، نزديك چاه نشسته بودم و مشغول شستن ظرف ها بودم، كه متوجه شدم شخصي به شكل چوپان ها با لباس نمدين و توبره اي كه با خود داشت، جلوآ مد. ظرف ها را رها كردم وبه او گفتم : بيا برويم. دراين سرما و برف، چطور به ا ين جا آمده اي؟ بيا برويم مقداري نان به تو بدهم و در اتاقمان گرم شوي . او گفت: توخودت نان نداري و آ ن وقت مي خواهي به من نان بدهي. من پيش خود گفتم كه اين شخص ازآبادي آمده است و مي داند بار ما در آسياب است و ما هم چندين روز است كه دراين جا گرفتاريم. من خيلي اصراركردم ولي او نپذيرفت. آن شخص از توبره ي خود چند قرص نان و مقداري چاي خشك به من داد و اين درحالي بود كه چاي خشك ما تمام شده بود ولي قند داشتيم. به من گفت: اين را بگير و مصرف كن. هرچه به او گفتم بيا خودت را گرم كن نپذيرفت. او رفت و من آمدم پيش شوهرم، رضا قلي كرماني نژاد، قضايا را براي او تعريف كردم. شوهرم گفت: چرا گذاشتي اين مرد در سرما برود، ممكن است از شدت سرما سياه شود. شوهرم به سرعت ازاتاق بيرون آمد تا آن مرد را به اتاق بياورد ولي لحظاتي بعد برگشت و گفت: اوكجارفت؟ هيچ ردّي از او در اين برف ها نيست. شوهرم گفت: اين اربابمان حضرت آقاعلي عباس (ع)  بود. به هيچ كس، چيزي نگو. مدت سه ماه ازآن نان و چاي خشك استفاده مي كرديم ولي تمام نمي شد. فقط من و شوهرم اين قضيه را مي دانستيم.  بعدها بار جو و ذرت و ارزن را ازآسياب آورديم ولي آن را مصرف نكرديم. روزي زنٍٍٍٍ يكي ازخادمان حرم كه در همسايگي ما بود، گفت: اينها كه قبلاًَ مي گفتند نان نداريم ولي چطورشده كه نان آنها تمام نمي شود. اينها نان گندم به اين خوبي را از كجا آوردند؟ خيلي اصرار كرد، ما آن واقعه را براي آنها شرح داديم. يك هفته پس ا ز گفتن ا ين واقعه، نان وچاي خشك هم تمام شد.



[1] همان .

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم دی 1389ساعت 9:41  توسط خادم  | 

جزاي جســارت كننده

اولين بار كه من به حرم امامزاده آقاعلي عباس و شاهزاده محمد(ع) رفتم ، راه ماشين رو به سمت رم مطهر وجود نداشت. زائران پياده يا سوار بر الاغ ، قاطر و اسب به حرم مي رفتند. لوله كشي آب و برق وجود نداشت. آب آشاميدني را از 7 كيلومتري مي آورديم. گنبد حرم مطهر ، مخروطي شكل بود. تا كنون سه بار شكل گنبد عوض شده اشت. آستان مقدس امامزاده (ع) داراي 13 اتاق و 3 صحن بود. اتاق هاي آستان مقدس از كاه گل و آجر ختايي و خشتي ساخته شده بود. حرم مطهر در صحن وسطي قرار داشت و داراي دو رواق بود. صحن هاي حرم ، آجر فرش بود. هر وقت كه هوا طوفاني مي شد و باد شديد مي وزيد ، صحن حرم پر از ريگ هاي روان كوير مي شد. ما با استفاده ...

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم دی 1389ساعت 8:39  توسط خادم  | 

نجات از بيمــاري

براي معالجه بيماري ام تصميم گرفتم به تهران بروم. وقتي از شهر بادرود حركت كردم و به ميدان روبروي حرم مطهر امامزادگان(ع) رسيدم ، رو به آستان مقدس امامزادگان(ع) كردم و گفتم:يا آقاعلي عباس(ع) تو را به جان پدرت قسم مي دهد كه كارم به عمل جراحي نكشد.

به بيمارستان پارس تهران رفتم. هفت شب در آن جا بودم. شب هفتم به من گفتند كه صبح فردا مرا عمل جراحي ميكنند. همان شب خواب ديدم يك خانم و يك آقا نزد من آمدند و در عالم خواب به من گفتند : بلند شو ، برويم. گفتم:كجا؟صبح مي خواهند مرا عمل جراحي كنند. گفتند:بلند شو ، برويم. ما نمي خواهيم عمل جراحي كني. گفتم : كجا؟ گفتند: زيارت آستان مقدس امامزادگان (ع). بلند شدم . آن خانم ، قرصي به من داد و من هم آن را خوردم. حركت كرديم تا برويم زيارت. يك مقداري كه حركت كردم تا از بيمارستان بيرون بيايم ، از پشت سر صدايي شنيدم ، همين كه برگشتم ديدم يك گلوله آتش به طرف من مي آيد. فوراً آن آقا يك ليوان آب به من داد و گفت: روي آتش بريز. من آب را روي آتش ريختم . به من گفت : اين قاتل تو بود.

همين كه حركت كرديم و آمديم پايين بيمارستان تا سوار ماشين شويم ، از خواب بيدار شدم. از تختخوابم بلند شدم و وضو گرفتم. مي خواستم دو ركعت نماز بخوانم . در كنار تخت من ، شخصي از اهل علم بستري بود. او بلند شد و نزد من آمد و گفت: ارباب تو كيست؟ گفتم: ارباب من امامزاده اي است كه من خادم حرمش هستم. گفت : كدام امامزاده؟ گفتم : حضرت آقاعلي عباس(ع). او مرا بوسيد و گفت : تو در خواب مؤدب صحبت مي كردي و اربابت را صدا مي زدي؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم دی 1389ساعت 8:35  توسط خادم  | 

پيدا شدن طفل در جنگل

در زمان خدمتگزاري در آستان مقدس امامزادگان(ع) شبي به ما اطلاع دادند كه طفل خردسال زائري گم شده است. عده اي همه جاي حرم مطهر و اطراف  آن را گشتند ولي خبري از آن طفل خردسال نشد. صبح روز بعد پدر آن طفل به شهر خودش برگشت. فكر مي كرد فرزندش سوار ماشين شده و به شهر خودشان برگشته، فرزندش نيامده بود. پدر طفل به آستان مقدس امامزادگان (ع) برگشت  تا دنبال طفل خود نگردد. دو شب گذشت، ولي خبري از طفل نبود. پدر طفل در اين مدت ، يك بار ديگر به شهر خودش برگشت و به جست و جوي بيشتري پرداخت ولي باز هم خبري از طفل به دست نياورد. پدر طفل براي بار دوم كه به امامزاده آمد، طفل خردسالش پيدا شده بود.

كارگر جنگلباني(نبي عربي، اهل خالدآباد) كه در جنگل مشغول كار بود ، طفل خردسالي را مي بيند كه زير سايه درخت، مشغول بازي كردن است. كارگر جنگلباني از طفل سؤال مي كند: اين جا چه مي كني؟ طفل پاسخ مي دهد : بازي مي كنم. كارگر جنگلباني او را با موتور به حرم آورد. قبل از انقلاب ، آقاي نمازي ، مدير داخلي آستان مقدس بود.طفل خردسال را به اتاق ايشان بردند و به عكاسي گفتند از آن طفل عكس بگيرد. از طفل خردسال سؤال كردند: تو در اين مدت كجا بودي؟ طفل پاسخ داد: پيش دايي ام بودم. سؤال كردند: چه كار مي كردي؟ طفل گفت: با دايي ام بازي مي كردم. از او سؤال شد: اسم دايي ات چيست؟ طفل گفت: دايي عباس. از او سؤال كردند: چه مي خوري؟ طفل پاسخ داد: همه چيزي خوردم . بگذاريد من بروم وبازي كنم و ببينم دايي ام كجاست.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم دی 1389ساعت 8:34  توسط خادم  | 

کرامت - شير خوردن فرزند

                                                     

    پسرم سعيد، در ايـام شـير خـوارگی ،بـه عــلت نامعـلومی ،از پستان مادرش شير نمی خورد.برای معالجه اش ،به چندين دکتر مراجعه کرديم ولی نتـيجه ای بـرای او نــداشـت .اين مسئله چندين ماه طول کشيد و او همچنان از پستان مادرش شير نمی خورد.پدر بزرگش ،آقـای عـلی اصغر آقاجانی گفت:«برای خوب شدن سعيد،او را به دکتری می برم که شفا دارد.»پدر بزرگ سعـيد و مادر سعيد او را برداشتند و به حرم مطهر حضرت آقا علی عباس و شاهزاده محمد(ع) آمدند.

    همسرم با بچه در کنار ضريح می ماند و پدر بزرگـش می رود تـا شير گاو تهـيه کند و برای بچه بياورد ؛اما وقتی که بر می گردد می بيند بچـه ای که چنــدين ماه پسـتان مادر نمی گرفت ،در کنار ضريح مطهر امامزادگان(ع) مشغول شير خوردن است.

به نقل از محمد ختومی اهل مشهد اردهال. برگرفته از کتاب ستارگان کویر اثر سعید رجبی.

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام آذر 1389ساعت 12:48  توسط خادم  | 

کرامت - شفای فلج

                                                        

    دخترم در زمان طفوليت(در يک سالگی)،به سبب اشتباه در زدن آمپــول ،از ناحيه پافلج شد و تا مدت سه سال نمی توانست راه برود.در اين مـدت به دکـترهای مخـتلفی مـراجعه کـرديم و در آن زمان (قبل از انقلاب )صد هزار تومـان خـرج کردم ولی خبری از خوب شدن پاهايش نبود.آخرين بارکه به دکتر مـراجعه کردم ، دکـتربا صــراحت به مــن گفــت:پول هايت را خرج نکن،زيرا فلج کودکت علاج ندارد.

    وقتی از پـزشـکان نا امـيد ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام آذر 1389ساعت 12:44  توسط خادم  | 

کرامت - روشن نشدن ماشين

                                                   

    افرادی از حوالی شهر کاشان،به قصد زيارت،به حرم امامزادگان(ع) مشرّف شد.بعد از مدتی که درحرم بودند،تصميم گرفتند که به شهر خود بازگردند.همـگی سوار ماشـين می شــوند ولی راننده هر چه استارت می زند ماشين روشن نمی شود.هرچه جستـجو می کنــند که عيبــی از مـاشين پيدا کنند،عيبی پيدا نمی  شود.ناگهان يکی از بچــه های آنـان می گويد:من پنج –شش کبوتر آقا علی عباس(ع)  را برداشته ام که با خودم به خانه ام ببرم .کبوترها را آزاد می کنند .همين که کبوترها ی حضرت را آزاد می کنند ،ماشين به راحتی روشن می شود.

به نقل از علی سعیدی مهر اهل خالد آیاد. وی مدتی خادم آستان بوده است. برگرفته از کتاب ستارگان کویر اثر سعید رجبی

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام آذر 1389ساعت 12:37  توسط خادم  | 

کرامت - عنايت به اهل سنت

                                             

    در فروردين سال گذشته(1381)،از پاکستان با من تمـاس گرفتند که مادر،خاله و زن دايی ام که همگی مسّن بودند و شوهرانشان در طول جنگ افغانستـان کشتـه شــده بـود ،در آن جـا سـرپرستی ندارند و آواره هستند و آب ونان کافی نـدارند .من حـرکت کردم به سوی پاکستان ،تا اين سه زن را از آن جا به شهر بادرود بياورم و از آوارگی نجـات دهـم.در بـرگشت از کشور پاکستان،با جاده نامناسب مواجه شدم ؛زيرا باران می باريد و جاده لغزنده و خطر سقوط ماشين وجود داشت.

    من در آن لحظات سخت،نذر ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام آذر 1389ساعت 12:28  توسط خادم  | 

کرامت - شفای سرطان روده

    آقای سيد غلامحسين قنبری ،اهـل مزار شــريف افغــانستان ،ساکن در شهر بادرود،درباره شفای دامادش ،آقای گل احمد يوسفی که جوانی 27 ساله و مبتلا به سرطان روده بوده ،می گويد:

    بيماری سرطان روده گل احمـد چهار ماه طول کشيد.در اين مدت او را بارها برای مداوا به شهر کاشان برديم،امّا اثری از بهبودی در او ديده نمی شد.وضعيت او به نحوی بود که گاهی اوقات ،48 ساعت در حالت بيهوشی بود و هــذيان می گفـت و متـوجه چيزی نمی شد.غذايش بسيار کم شده بود.هر غذايی را نمی خورد.

    دکتر او در کاشان ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام آذر 1389ساعت 12:25  توسط خادم  | 

کرامت - شفای سرطان خون

محمّد علی قاسمی درباره شفای خود می گويد:

    نيمه آبان ماه سال 1381 ،هنگامی که سر کلاس درس بودم ،در دست وپا وسرم احساس سوزش و درد داشتم.در آذر ماه تصميم گرفتم برای درمان،به شهر کاشان بروم.دکتردستورداد ازخون بدنم آزمايش کتمل بگيرم.در آزمايشگاه ،از قسمت های مختلف بدنم مثل سرانگشت ،رگ های بدن و پا نمونه گيری کردند.هفته بعد که برای جواب آزمايش مراجعه کردم،به من گفتند:بايد نمونه خون شما را برای بررسی بيشتر به تهران بفرستيم.چند روز بعد


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام آذر 1389ساعت 11:31  توسط خادم  |